تبليغاتX
فقط به خاطر تو

فقط به خاطر تو

LOVE is some thing silent but it can be louder than any thing when it talk

دختری کنجکاو میپرسید:

ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا

آخرش بازی است و بازیچه


مادرش گفت: عشق یعنی رنج

پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش

بی ادب! این به تو نیامده است



رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت:

عین و شین است و قاف، دیگر هیچ



دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت: عشق پر کردن

شکم خالی زن و فرزند



شاعری گفت: یک کمی احساس

مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است

بار سنگین عشق بر شانه


شیخ گفتا:گناه بی بخشش

واعظی گفت: واژه بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است

محتسب گفت: منکر عظما ست



قاضی شهر عشق را فرمود

حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت



رهگذر گفت: طبل تو خالی است

یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیزید

یعنی از دور کن بر آتش دست


چون که بالا گرفت بحث و جدل

توی آن قیل و قال من دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت:

من فقط یک سوال پرسیدم!

+نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت0:19توسط یگانه | |

دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت3:29توسط یگانه | |

ما چون دو دريچه روبه روي هم،

آگاه ز هر بگو مگوي هم،

هر روز سلام و پرسش و خنده،

هر روز قرار روز آينده.

عمر آينه ي بهشت اما...آه

بيش از شب و روز تيره و دي كوتاه

اكنون دل من شكسته و خسته است،

زيرا يكي از دريچه ها بسته ست.

نه مهر فسون نه ماه جادو كرد،

نفرين به سفر كه هرچه كرد او كرد.

+نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت4:18توسط یگانه | |

 

يادم آيد تو به من گفتي:" از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن!

آب ، آيينه ي عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن!"

* * *

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم

نتواتنم

* * *

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ حق ناله تلخي زد و بگريخت....

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آمد كه دگر از تو جوابي نشنيدم،

پاي در دامن اندوه كشيدم،

نگسستم،نرميدم....

 

 love

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت21:51توسط یگانه | |

 
 شکوفه اندوه

شادم كه در شرار تو مي سوزم

شادم كه در خيال تو مي گريم

شادم كه بعد تو باز اين سان

در عشق بي زوال تو مي گريم

 

پنداشتي كه چون ز تو بگسستم

ديگر مرا خيال تو در سر نيست

اما چه گويمت كه جز اين آتش

بر جان من شراره ي ديگر نيست

 

شب لحظه اي به ساحل بنشين

تا رنج آشكار مرا بيني

شب لحظه اي به سايه ي خود بنگر

تا روح بي قرار مرا بيني

 

من با لبان سرد نسيم صبح

سر مي كنم ترانه براي تو

تو آن ستاره اي كه درخشاني

هر شب در آسمان سراي من

 

غم نيست گر كشيده حصاري سخت

بين من و تو پيكر صحراها

من آن كبوترم كه به تنهايي

پر ميكشم به پهنه ي درياها

 

شادم كه همچو شاخه ي خشكي باز

در شعله ي قهر تو مي سوزم

گويي هنوز آن تن تبدارم

كز آفتاب شهر تو مي سوزم

 

در دل چگونه ياد تو مي ميرد

ياد تو ياد آن عشق نخستين است

ياد تو آن خزان دل انگيزيست

كو را هزار جلوه ي رنگين است

 

بگذار زاهدان سيه دامن

 رسواي كوي و انجمنم خوانند

نام مرا به ننگ بيالايند

آنان كه آفريننده ي شيطانند

 

اما من آن شكوفه ي اندوهم

كز شاخه هاي ياد تو مي رو يم

شبها تو را به گوشه ي تنهايي

در ياد آشناي تو مي جويم

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت6:52توسط یگانه | |

 

در وصل هم ز شوق تو ای گل در آتشم        عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز         صبح است و زسیل اشک به خون بنشسته بالشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی رود          بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست       عمری است در هوای تو می سوزم و خوشم

باور نکن که طعنه ی طوفان روزگار          جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان           لب می گزد چو غنچه ی خندان که خامشم

هر شب چو آفتاب به بالین من بتاب            ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار          این کار توست من همه جور تو می کشم

+نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت2:28توسط یگانه | |

 

عشق

عشق هرگز شكست نخورده و مايوس نمي شود و زندگي هم تا زماني كه عشق وجود دارد شكست نخواهد

 خورد.

نيروي اراده انسان را تغيير نمي  دهد،زمان نيز آدمي را تغيير نمي دهد ، اما عشق او را تغيير مي دهد.

در اعماق تمامي چيز هايي كه آفريده شده عشق به عنوان عطيه برتر حضور دارد براي آنكه عشق باقي مي

 ماند در حالي كه همه چيز به پايان مي رسد.

بدترين سرنوشتي كه يك انسان مي تواند داشته باشد ، زندگي و مرگ در انزوا و تنهايي مي باشد  بدون آنكه

عشق بورزد و مورد محبت ديگران قرار گيرد. هر كسي كه عشق بورزد نجات خواهد يافت.

كسي كه عشق نورزيده ويا مورد عشق ورزيدن قرار نگرفته ، نفرين شده و محكوم است و كسي كه با عشق

 شادمان مي گردد ، در خداوند شادمان مي گردد براي آنكه خداوند عشق است.

 

                          برای دیدن کلیپ زیبا و خیلی جالب عشق کلیک کنید

 

                                            

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت2:33توسط یگانه | |

 

خاطرم دستخوش زيرو بم زمزمه ايست

 

روح من منتظر آمدن مرغ شب است

 

مرغ شب آمد و در لانه تاريك خزيد

 

نغمه اش را به دلم هديه كند بال نسيم

 

بگذار كه داغ دل من تازه شود

 

روح را نغمه همدرد فتوحي است عظيم

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت4:20توسط یگانه | |

 

 

Does love need a reason?
عشق دليل ميخواد؟
 

NO! Therefore,
I still LOVE YOU...
نه!!!!معلومه كه نه!!!!پس من هنوز هم عاشقتم
 
"True love never dies for it is lust that fades away. Love bonds for a lifetime but lust just pushes away"
عشق واقعي هيچوقت نمي ميره،اين هوس است كه كمتروكمتر ميشه وازبين ميره 

Immature love says: 'I love you because I need you.' Mature love says 'I need you because I love you.'
 

عشق خام وناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم "ولي عشق كامل وپخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم"

'Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays...'
اين قسمت و سرنوشته كه تعيين ميكنه كي وارد زندگيمون بشه اما دلمونه که تصميم ميگيره كي بمونه

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت3:49توسط یگانه | |

به من تکیه کن تکیه کن تکیه کن

که خاصیت عشق را می شناسم

به من تکیه کن مثل شبنم به برگ

تو را بهتر از برگ ها می شناسم

                                             

                                  تو را روی گلبرگ ها می نویسم

                                 در آغاز در انتها می نویسم

                                 در آغاز دفترچه مشق هایم

                                 تو را گر چه من بود ما می نویسم     

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت21:37توسط یگانه | |

 

دوست داشتن از عشق برتر است، عشق يك جوشش كور و پيوندي از سر نابينايي

 

 است . اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال.

 

گذر فصل ها و عبور سال ها بر عشق اثر مي گذارد اما دوست داشتن در وراي سن

 

 و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست.

 

عشق در هر رنگي و سطحي با زيبايي محسوس، در نهان يا آشكار، رابطه دارد اما

 

دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبايي هاي روح كه زيبايي

 

 هاي محسوس را به گونه اي ديگر مي بيند.

 

عشق توفاني و متلاطم است اما دوست داشتن آرام و پر وقار و استوار و سرشار از

 

 نجابت.

 

عشق جنون است اما دوست داشتن در اوج معراجش از سر حد عقل فراتر مي رود .

 

عشق يك فريب بزرگ و قوي است اما دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي،

 

بي انتها و مطلق.

 

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن.

 

عشق نيرويي است در عاشق كه او را به معشوق مي كشاند و دوست داشتن جاذبه

 

 ايست در دوست كه دوست را به دوست مي برد.

 

عشق تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.

 

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن. عشق غذا خوردن يك گرسنه

 

 است و دوست داشتن "هم زباني در يك كشور بيگانه يافتن" است.

 

عشق گاه جابه جا مي شود و گاه سرد مي شود و گاه مي سوزاند اما دوست

 

 داشتن از جاي خويش و از كنار دوست خويش بر نمي خيزد، سرد نمي شود كه داغ

 

 نيست،نمي سوزاند كه سوزاننده نيست.

 

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت21:18توسط یگانه | |

غزل

چون سنگها صداي مرا گوش مي كني

 

 سنگي و نا شنيده فراموش مي كني

 

 رگبار نو بهاري و خواب دريچه را

 

 از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي كني

 

 دست مرا كه ساقه سبز نوازش است

 

 با برگهاي مرده هم آغوش مي كني

 

 گمراه تر از روح شرابي و ديده را

 

 در شعله مي نشاني و مدهوش مي كني

 

اي ماهي طلايي مرداب خون من

 

 خوش باد مستيت كه مرا نوش مي كني

 

 تو دره بنفش غروبي كه روز را

 

بر سينه مي فشاري و خاموش مي كني

 

 در سايه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت

 

 او را به سايه از چه سياه پوش مي كني؟

 

 


 

عاشقانه

 

آه اي با جان من آميخته

 

اي مرا از گور من انگيخته

 

چون ستاره با دو بال زر نشان

 

آمده از دور دست آسمان

 

از تو تنهاييم خاموشي گرفت

 

پيكرم بوي هم آغوشي گرفت

 

جوي خشك سينه ام را آب تو

 

بستر رگهام را سيلاب تو

 

در جهاني اينچنين سردو سياه

 

با قدم هايت قدم هايم براه

 

اي به زير پوستم پنهان شده

 

همچو خون در پوستم جوشان شده

 

گيسويم را از نوازش سوخته

 

گونه هام از هرم خواهش سوخته

 

آه اي بيگانه با پيراهنم

 

آشناي سبزه زاران تنم

 

آه آه اي از سحر شاداب ت

ر

از بهاران ساده تر سيراب تر

 

عشق ديگر نيست اين،اين خيرگيست

 

چلچراغي در سكوت و تيرگيست

 

عشق چون در سينه ام بيدار شد

 

از طلب پا تا سرم ايثار شد

 

ان ديگر من نيستم من نيستم

 

حيف از آن عمري كه با من زيستم

 

اي تشنج هاي لذت در تنم

 

اي خطوط پيكرت پيراهنم

 

آه مي خواهم كه بشكافم زهم

 

شاديم يكدم بيالايد به غم

 

آه مي خواهم كه برخيزم ز جاي

 

همچو ابري اشك ريزم هاي هاي

 

اين دل تنگ من و اين دود عود؟

 

در شبستان زخمه هاي چنگ و رود؟

 

اين فضاي خالي و پرواز ها؟

 

اين شب خاموش و اين آوازها؟

 

اي نگاهت لاي لايي سحر بار

 

گاهوار كودكان بيقرار

 

اي نفس هايت نسيم نيمخواب

 

شسته از من لرزه هاي اضطراب

 

خفته در لبخند فرداهاي من

 

رفته تا اعماق دنياهاي من

 

اي مرا با شور شعر آميخته

 

اينهمه آتش به شعرم ريخته

 

چوي تب عشقم چنين افروختي

 

لا جرم شعرم به آتش سوختي

 

 

 

 

        

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت12:47توسط یگانه | |

انقدر دوستت دارم كه تو كتاب جا نميشه

پي چاره ام، با حرفاي الفبا نميشه

من كه هيچ، ساعتمم ديوونته دروغ كه نيست

تو از اون روزي كه رفتي خوابيده پا نميشه

هي ميگم كاشكي يه روز معجزه شه با هم ديگه

دو سه ساعتي بريم كنار دريا، نميشه

آسمون دلش گرفته مث اخماي توا...

يه گره افتاده رو پيشونيشو ، وا نميشه

نامتم باهام لجه، مي خوام بذارمش كنار

انقدربده باهام، هرچي كنم تا نميشه

مگه كم ناز چشاتو كشيدم دسته گلم؟

كه ديگه يه ذره خندتم مال ما نميشه

سرخيا مال تو، هر چي زرده بفرس واسه من

ماهي مثل تو كه پنهون لاي ابرا نمشه

ديدي خواستن ميون من و تو رو ابري كنن؟

تو نگفتي بهشون بريد، چه حرفا ، نميشه؟

مگه از من چي شنيدي كه يهو دلت شكست؟

دل عاشق بيشتر از يك دفه رسوا نميشه

چه شبايي كه نشستم تا سحر به اين اميد

كه به هر كسي بجز من بگي نه، يا نميشه

روزي كه خواستي بياي پيشم مث دبوونه ها

از همه مي پرسيدم پس چرا فردا نميشه

خوابتو ديدم و پرسيدم ازت كجا بودي ؟

گفتي طولانيه قصه توي رويا نميشه

يادته تماس گرفتم كه ببينم چي شده؟

گفتي بعدا،جايي ام،صحبتش اينجا نميشه

دفترم عادتشه، فقط تو روش خط بكشي

خودتم خوب مي دوني بدون امضا نميشه

چشاتو نميشه گفت چه رنگيه بس كه گلي

هيچ چشي ، چش نزنم ، انقد زيبا نميشه

راستي تو منو يادت رفته، آره؟

من همونم كه بدون تو شباش به غير يلدا نميشه

با خودت قرار گذاشتي كه ديگه اسممو نگي

جمله هات تموم ميشه، با نمي خوام، با نميشه

باشه هرچي تو بگي قبول،فقط اينو بدون

حكم قتلمم بدي،هيچ كسي زيبا نميشه

  

+نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت1:5توسط یگانه | |

تو آمدی و رفتی مثل نسیم گذشتی          دوباره تو یه لحظه کنار من نشستی

دوباره با یه سایه با لرزش و اشاره          فقط یه لحظه بودش اون لرزش ستاره

یه لحظه تو غریبه دیوارارو شکستی          یه لحظه باورم شد که دیگه با من هستی

می دونستم یه روزی دوباره برمی گردی    دوباره با یه بوسه به دور شب می گردی

فقط نگفته بودی منو اینجا می ذاری     می ری توی دل من بذر های غم می کاری

می دونم که غریبه میای واسه همیشه    بدون تو هم که هرگز دنیا بی تو نمیشه          

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت23:0توسط یگانه | |

سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی ، آره بازم منم همون

 

 دیوونه ی هیشگی ،

 

فدای مهربونی هات چه می کنی با سرنوشت؟ دلم برات تنگ

 

 شده بود این نامه رو واست نوشتم!

 

حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه، جای نگاهت بد جوری تو

 

 صحن چشمام خالیه.

 

ابرا همه پیش منن ، اینجا هوا پر از غمه ، از غصه هام هرچی

 

 بگم جون خودت بازم کمه!

 

دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون ، فریاد زدم یا تو بیا یا منو

 

 پیشت برسون.

 

فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خسته ات نکنه، غم غریبی

 

 عزیزم زردو شکسته ات نکنه؟ چادر شب لطیفتو از روت شبا پس

 

 نزنی، تنگ بلور آبتو یه وقت نا غافل نشکنی!

 

اگه برات زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون، منم تو رو

 

 سپردمت دست خدای مهربون.

 

راستی دیروز بارون اومد منو خیالت تر شدیم رفتیم تو قلب

 

 آسمون با ابرا همسفر شدیم.

 

از وقتی رفتی آسمونمون پر از کبوتره ، زخم دلم خوب نشده از

 

 وقتی رفتی بدتره!

 

فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم ، حقیقتو بهت بگم

 

 به آخر خط رسیدم...

 

نمی دونی که چقدر دلم تنگه برای دیدنت...

 

به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته، یه قلب تنها و

 

کبود هلاک یک نگاهته؟

 

من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره ، بعدشه که

 

 خبر میدن بیا که عاشقت داره میمیره!

 

عکست با چند تا گل کنارمه، یه بغض کهنه چند روزه دایم در

 

 انتظارمه.

 

تنها دلیل زندگی، با یه غمی دوستت دارم ، داغ دلم تازه میشه

 

 اسمتو وقتی میارم !

 

وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر ، مگه نگفتم چشاتو

 

 از تو چشام هیچ وقت نگیر؟

 

دلم می خواد یه چیزی رو بدونی ، دیگه نه عاشقی نه مهربونی!

 

می گم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن، نورشونو بدرقه ی

 

پاکی خنده هات کنن.

 

تنها دلیل زندگی با یه غمی دوستت دارم...

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت20:59توسط یگانه | |

غرق غم دلم به سینه می تپد

با تو بیقرار و بی تو بیقرار

وای از ان دمی که بی خبر ز من

بر کشی تو رخت خویش از این دیار

 

سایه ی تو ام به هر کجا روی

سر نهاده ام به زیر پای تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا که بر گزینمش به جای تو

 

شادی و غم منی به حیرتم

خواهم از تو ... در تو آورم پناه

موج وحشیم که بی خبر ز خویش

گشته ام اسیر جذبه های ماه

 

گفتی از تو بگسلم دریغ و درد

رشته ی وفا مگر گسستنی است؟

بگسلم ز خویش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شکستنی است؟

 

دیدمت شبی به خواب و سر خوشم

وه... مگر به خواب ها ببینمت

غنچه نیستی که مست اشتیاق

خیزم و ز شاخه ها بچینمت

 

شعله می کشد به ظلمت شبم

آتش کبود دیدگان تو

ره مبند... بلکه ره برم به شوق

در سراچه ی غم نهان تو

+نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت3:42توسط یگانه | |

+نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت17:41توسط یگانه | |

اسم خوبتو نوشتم رو غبار پشت شیشه

مثل هر روز و همیشه اینه انگار سرنوشتم

رو تن سرد درختا اسممونو حک می کردم

به امید روز دیدار به تو هرگز شک نکردم

 

 

 

ماهیای توی دریا قصه ی منو می دونن

مرغای تو آسمونا از غم دلم می خونن

حتی گل های تو باغچه راز عشقمو شنیدن

ماه و آسمون و خورشید اشکای چشامو دیدن

 

 

 

من غرورمو شکستم پای عشقمون نشستم

توی اوج بیقراری دل به هیچ کسی نبستم

دل زدم به موج دریا تا به عشق تو رسیدم

چشم به امید تو بستم تا به ابرا پر کشیدم

 

 

 

بگو بیهوده نبوده اگه عاشق تو بودم

نگو عمر من تباه شد اگه اسم تو رو خوندم

نگو اشتباه می کردم همش از رو سادگی بود

نگو عشق ما تموم شد که تو دستات زندگی بود

+نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت22:46توسط یگانه | |

- دچار یعنی

       عاشق

- و فکر که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد.

- چه فکر نازک غمناکی!

- و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است.

و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست.

- خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه های  آنهاست.

- نه وصل ممکن نیست ،

همیشه فاصله ای هست.

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،

همیشه فاصله ای هست.

دچار باید بود

وگر نه زمزمه ی حیرت میان دو حرف

 حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست.

و عشق

 صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هایی که

                   غرق ابهامند.

- نه،

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.

همیشه عاشق تنهاست.

و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.

و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز.

و او و ثانیه ها روی نور می خواند.

و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را

 به آب می بخشند.

و خوب می دانند که هیچ ماهی هرگز

هزارو یک گره ی رودخانه را نگشود.

و نیمه شبها، با زورق قدیمی اشراق

در آبهای هدایت روانه می گردند

و تا تجلی اعجاب پیش می رانند.

+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت0:56توسط یگانه | |

امشب از آسمان دیده ی تو          روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذ ها          پنجه هایم جرقه می کارد

 

شعر دیوانه ی تب آلودم           شرمگین از شیار خواهش ها

 پیکرش را دوباره می سوزد           عطش جاودان آ تش ها

 

آری آغاز دوست داشتن است           گر چه پایان راه نا پیداست

 من به پایان دگر نیندیشم           که همین دوست داشتن زیباست

 

از سیاهی چرا حذر کردن           شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب به جای می ماند           عطر سکر آور گل یاس است

 

 آه بگذر گم شوم در تو           کس نیابد ز من نشانه ی من

  روح سوزان آه مرطوبت           بوزد بر تن ترانه ی من

 

 آه بگذار زین دریچه ی باز           خفته در پرنیان رویا ها

 با پر روشنی سفر گیرم          بگذرم از حصار دنیاها

 

 دانی از زندگی چه می خواهم           من تو باشم پای تا سر تو

 زندگی گر هزار باره بود           بار دیگر تو بار دیگر تو

 

 آنچه در من نهفته دریایی است           کی توان نهفتنم باشد

 با تو زین سهمگین طوفانی           کاش یارای گفتنم باشد

 

 بس که لبریزم از تو می خواهم           بدوم در میان صحراها

 سر بکوبم به سنگ کوهستان           تن بکوبم به موج دریا ها

 

بس که لبریزم از تو می خواهم          چون غباری ز خود فرو ریزم

 زیر پای تو سر نهم آرام           به سبک سایه ی تو آویزم

 

 آری آغاز دوست داشتن است           گر چه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم           که همین دوست داشتن زیباست

 

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت0:14توسط یگانه | |

من شاهدم

شاهد این رسوایی

خوب یادم هست

آن شب را

آن شب ساکت و تاریک را

من پشت پنجره نشسته بودم

دیدم آسمان را

لحظه ای برقی زد

رعدی داد

من دیدم

آنگاه دریاها مواج شدند

ناگهان باران باریدن گرفت

                روی لبهای زمین

بادهای گرم وزیدند

                روی گونه های زمین

و ضربه های خشن طوفان می خوردند

                روی تن زمین

من حس کردم

تپش قلب زمین را

و اشک های زمین را دیدم

آنگاه که رودخانه ها جاری شدند

و دیدم آسمان را

وحشی

بی شرم

مجنون

و زمین را

که عاشقانه

در دامن آسمان می چرخید

من دیدم

ستاره ها دیدند

ماه ها دیدند

سیاره ها دیدند

تمام کهکشان دید

من شنیدم

ستاره ها را

ماه ها را

و سیاره ها را

که از این رسوایی می گفتند

خورشید در فکر بود:

" هنوز

بعد از اینهمه خشکسالی

عاشقند! "

و من حس کردم

حسادت را در چشمان زهره

آنگاه که با ماه از حسرت یک شب طوفانی می گفت

تمام کهکشان می دیدند

همچنان باران می بارید

بادها می وزیدند

و طوفان بود

من دیدم

آسمان را

وحشی

 بی شرم

مجنون

و زمین را

که عاشقانه

در دامن آسمان می چرخید...

 

+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت2:29توسط یگانه | |

سخته

خیلی سخته

تنهایی

دلتنگی

دردی که هی به دلت می کوبه

یه قطره اشک رو گونت لیز می خوره

 یه آه می کشی

اشکتو پاک می کنی و میگی:

خدا!

+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت2:27توسط یگانه | |

مهربانم حرفی نیست، هیچ گله ای ندارم، از اینکه چرا نیستی، چرا قلبت را به روی عشقم نمی گشایی، چرا هیچ وقت دوستم نداشتی و چرا مرا نخواستی. حرفی ندارم اگر مجبور باشم برای رسیدن به تو تمام راه را تنها بپیمایم و تمام سختی ها را تنها تحمل کنم ، باشد ، بگذار باز هم من بشکنم، من تنها بمانم و من اشک بریزم.

روزی می رسد که من به تو می رسم ، میدانم روزی مرغ نگاهم روی چشمانت می نشیند و آن وقت به تلافی تمام این دلتنگی ها مات تو می شوم و لحظه ای چشم از تو بر نمی دارم!

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت2:32توسط یگانه | |

اگر چه طی شده شبنم به فال چشم های تو         مرا رها نمی کند خیال چشم های تو

 

همیشه تشنه می شود کویر چشم های من         به چشمه های روشن و زلال چشم های تو

 

کجا هوای شرجی و جنوب لحظه های من؟        کجا طراوت تو و شمال چشم های تو؟

 

من آن پلنگ زخمی ام که حول و حوش بیشه اش     همیشه جست می زند غزال چشمهای تو

 

و خواب دیده ام شبی که بر سکوی عاشقی          فقط نصیب من شده مدال چشم های تو

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت2:23توسط یگانه | |

کاش بر ساحل رودی خاموش            عطر مرموز گیاهی بودم

چو بر آنجا گذرت می افتاد           به سراپای تو لب می سودم

 

کاش چون نای شبان میخواندم          به نوای دل دیوانه ی تو

خفته بر هودج مواج نسیم          می گذشتم ز در خانه ی تو

 

کاش چون پرتو خورشید بهار          سحر از پنجره می تابیدم

از پس پرده ی لرزان حریر          رنگ چشمان تو را می دیدم

 

کاش در بزم فروزنده ی تو          خنده ی جام شرابی بودم

کاش در نیمه شبی درد آلود          سستی و مستی خوابی بودم

 

کاش چون آینه روشن می شد          دلم از نقش تو و خنده ی تو

صبحگاهان به تنم می لغزید          گرمی دست نوازنده ی تو

 

 کاش چون برگ خزان رقص مرا         نیمه شب ماه تماشا می کرد

در دل باخچه ی خانه ی تو          شور من...ولوله بر پا می کرد

 

کاش چون یاد دل انگیز زنی          می خزیدم به دلت پر تشویش

ناگهان چشم تو را می دیدم          خیره بر جلوه ی زیبایی خویش

 

کاش در بستر تنهایی تو         پیکرم شمع گنه می افروخت

ریشه ی زهد تو و حسرت من         زین گنه کاری شیرین می سوخت

 

کاش از شاخه ی سرسبز حیات         گل اندوه مرا می چیدی

کاش در شعر من ای مایه ی عمر          شعله ی راز مرا می دیدی

+نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت23:31توسط یگانه | |

تو سکوتم توی بغضم بی تو دارم میمیرم...

تو که نیستی آواره ام از دنیا بیزارم ، تو که نیستی بی ماهم تک و تنها توی راهم ،

تو که نیستی تاریکم به نبودن نزدیکم ، تو که نیستی بی برگم بی روحم یک سنگم ،

تو که نیستی نه هوا هست نه نفس هست نه ترانه ، تو که نیستی واسه بودن نمیمونه یه بهانه ،

تو که نیستی خیال کن که دیگه هیشکی باهام نیست ، دیگه هیچی تو این زندگی اونجور که میخوام نیست.

من از غم مینویسم، مینویسم که بخونی ، من از دل مینوسم که غم عشق رو بدونی ، تو از حال یه عاشق آخه هیچی نمیدونی...

 

+نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت23:26توسط یگانه | |

بی صدا در خود میشکنم و تو شکستم را نمیبینی، سکوت میکنم و تو این بلندترین فریاد را نمیشنوی.

نازنین من دیگر به خاک رسیده ام، قامت خمیده ام را بنگر و چشمان ساکت سردم را.

چقدر دوستت دارم هنوز،حتی اگر نخواهی، اگر قرارمان را، پایان را، هوای مرداب را به یادم بیاوری.

ستاره ی من تو را چه حاصل از مرور انتهای آسمان، آنجا که ستاره ای نیست!

من حرف دارم،حرف، حرف هایی که نه ربطی به هوای مرداب دارد و نه به ستاره های سوخته ی انتهای آسمان، افسوس که اکنون رفته ای و با رفتنت حرفهایم را بی صدا و چشمانم را خیس کرده ای...

 

+نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت21:59توسط یگانه | |

ای ستاره ها که از فراز اسمان          با نگاه خود اشاره گر نشسته اید

 

ای ستاره ها که از ورای ابرها          بر جهان ما نظاره گر نشسته اید

 

 

آری این منم که در دل سکوت شب          نامه های عاشقانه پاره میکنم

 

ای ستاره ها اگر به من مدد کنید             دامن از غمش پر از ستاره میکنم

 

 

با دلی که بویی از وفا نبرده است           جور بیکرانه و بهانه خوشتر است

 

در کنار این مصاحبان خود پسند             ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است

 

 

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من          دیگر آن نشاط و نغمه و تزانه مرد

 

ای ستاره ها چه شد که بر لبان او            دیگر آن نوای گرم عاشقانه مرد

 

 

جام باده سرنگون و بسترم تهی             سر نهاده ام به روی نامه های او

 

سر نهاده ام که در میان این سطور         جستجو کنم نشانی از وفای او

 

 

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید             از دو رویی و جفای ساکنان خاک

 

که این چنین به قلب آسمان نهان شدید      ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک

 

 

من که پشت پا زدم به هرچه هست و نیست          تا که کام او ز عشق خود روا کنم

 

 لعنت خدا به من اگر بجز جفا                           زین سپس به عاشقان با وفا کنم

 

 

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک       سر به دامن سیاه شب نهاده اید

 

ای ستاره ها کزان جهان جاودان                روزنی به این جهان گشوده اید

 

 

رفته است و مهرش از دلم نمیرود        ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست

 

ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها          پس دیار عاشقان جاودان کجاست

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت17:24توسط یگانه | |

تو نمیدانی وقتی به این حقیقت یاس اور فکر میکنم که ستارگان ما در کهکشان سرنوشت آنقدر از هم دورند که هرگز با هم جفت نخواهند شد چقدر در عمق خود فرو میروم. رویای سبز من! میدانم شکوفه های انتظار من میوه نخواهند دادواگرچه نهال سست حضورت را بادهای سهمگین جدایی به راحتی از سرنوشت من ربود اما خیالت آنچنان در ذهنم ریشه دارد که هیچ قدرتی توان برکندنش را ندارد.فکر نکن از خیال من کوچ کرده ای نه!هرگز! تصویر تو اینجاست در قلب من و من چنان حضورت را نفس میکشم که گویی در هوای اتاقم جریان داری و این عطر خیال توست که مرا مدهوش کرده. من تشنه سراب آمدنت را خواب دیده ام و میدانم که باید اینجا در قلب کویر جدایی آمدنت را به انتظار بنشینم. باران حضورت را بر من بباران! خسته ام بس که شبها به جای تو ماه را در آغوش چشمانم کشیده ام. برای این دستهای یخزده گرمای افتاب چاره ساز نیست این دستها بیقرار دستهای تواند.   

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت16:43توسط یگانه | |